![]() |
![]() |
|
| پرنده مردنیست ، پرواز را بخاطر بسپار ... |
|
v یه جا خوندم : افکار به اجسام تبدیل میشوند .
پی نوشت 1 :من فک میکنم هنر یعنی خلق زیبایی پس هنرمند کسیه که به چیزهای قشنگ فکر میکنه !!!
- نقد پی نوشت 2 : بی هنری هم هنریه ! |
|
+ نوشته شده در
شنبه 24 فروردین1387ساعت 13:43 توسط فرزاد |
|
|
آلبرت آینشتاین
عشق مثل ساعت شنی میمونه > همزمان که قلب پر میکنه مغز رو خالی میکنه - پینوشت : فقط عشق نیست که مثل ساعت شنیه مثلا : دختر -> همزمان که تنهاییت رو پر میکنه جیبت رو خالی میکنه پسر -> همزمان که مغزت رو از حرفهای عاشقانه پر میکنه پشتت رو خالی میکنه البته اینا بازی آدم بزرگاست ،اونا که فراموش کردن .... چیزای دیگه هم هست مثله : مهربونی -> همزمان که دوستات رو زیاد میکنه دشمنات رو کم میکنه و اما عشق -> همزمان که بازی آدم بزرگا رو کم میکنه ،صمیمیت رو زیاد میکنه و خیلی چیزای دیگه ... |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 16 دی1386ساعت 0:46 توسط فرزاد |
|
|
کلمه ، شیء نیست ! کلمه ی خدا ، خدا نیست . اما ذهن دایم کلمه انبار میکند ؛ کلمه، کلمه، کلمه . و آنگاه کلمه ، حجاب میشود .
این واقعیت را در خود مشاهده کن : آیا میتوانی بدون وساطت کلمات چیزی را ببینی ؟ چیزی را احساس کنی ؟ یا حتی برای لحظه ای زندگی کنی ؟ فکر نکن بلکه ببین . بی حضور کلمات ، حضور داشتن یعنی مراقبه !
اوشو " یک فنجان چای "
v پ/ن: فقط وقتی میتونی پرواز کنی که از حسا ر کلمات بیای بیرون |
|
+ نوشته شده در
شنبه 8 دی1386ساعت 12:10 توسط فرزاد |
|
|
عشق. ايجابي زندگي كن –يعني ، باعواطفي مثبت . سلبي زندگي كردن ،خود ويرانگريست، وسرانجام به خودكشي ختم ميشود. ذهن به طور معمول به جانب زندگي سلبي گرايش دارد ، زيرا به طور معمول به جانب زندگي سلبي گرايش دارد ، زيرا وسيله اي است براي تامين سلامت و امنيت؛ و فقط مرگ را ميشناسد و نه زندگي را . بنابراين ،كاملا مثبت بودن يعني به فراسوي ذهن رفتن . |
|
+ نوشته شده در
جمعه 20 مهر1386ساعت 23:33 توسط فرزاد |
|
|
شاید اگر دیوید هیوم فیلسوف اسکاتلندی ( قرن ۱۸ ) فیلم ماتریکس (۱) رو می دید ، از روی صندلی خودش بلند می شد و فریاد می زد : " هورا .... این دقیقا" همون چیزیه که من می گم !" برای فهم فلسفهء دیوید هیوم و نیز توضیح فلسفی فیلم ماتریکس (۱) شاید لازم باشه اول در بارهء تجربه باوران توضیح بدم . یک شاخه گل رو در نظر بگیرید ، اگر قصد داشته باشیم شناختی از این " شئ بیرونی " به دست بیاریم ، قاعدتا" یک از راهها بررسی این گل با استفاده از حواس پنجگانه هست . یعنی دیدن ، لمس کردن و بوییدن این گل . و به این ترتیب ادعا می کنیم که به شناختی شهودی ( هرچند ابتدایی ) از این گل دست پیدا کردیم و این شناخت بر مبنای " تجربه " هست . جان لاک فیلسوف انگلیسی ( قرن ۱۷ ) یکی از کسانی بود که سرسختانه از ایدهء تجربه باوری دفاع می کرد . طبق نظریهء تجربه باوری لاک ، تمامی دانش بشر از تجربه حاصل میشه و تجربیات ما در بارهء جهان بیرونی ، با شکلها ، امتدادها و حرکتهاش به دقت نشون دهندهء خود اشیای بیرونی هستند . جان لاک معتقد بود که حتی تصورات و توهمات ما هم از تجربیات ما ناشی میشوند .یعنی به عنوان مثال اگر من در ذهن خودم یک پری دریایی ( ترکیبی از ماهی و دوشیزه ) رو تصور کنم ، با وجود اینکه تا بحال چنین چیزی رو تجربه نکردم ( ندیدم ) اما خود این تصور حاصل ترکیب دو ایدهء تجربی با هم هست ( ماهی و دوشیزه ) . دیوید هیوم اولین فیلسوفی بود که خیلی جدی با نظریات شک اندیشانهء خودش ، شوک بزرگی به تجربه باوران وارد کرد . ایدهء هیوم از این قرار بود که معرفت و شناخت ، ظاهرا" حاصل تجربهء دنیای بیرون هست اما هیچ برهان عقلی مبنی بر وجود این دنیای بیرون وجود نداره ! منظور هیوم این بود که درسته که حواس و احساسات ما وجود دنیای بیرون رو با کیفتی خاص با ذهن ما مخابره می کنند ، اما آیا واقعا" این اخبار که از اعضای بدن ما به ذهن ما می رسند ، مطابق با حقیقت هستند ؟ منظورم اینه که اگر اعضا دروغ بگن چی ؟ یا اصلا اگر عضوی در کار نباشه چطور ؟ اگر تا اینجای بحث دوام آورده باشید و به سراغ وبلاگ دیگه ای نرفته باشید حتما" کمی گیج شدید . موضوع رو بازتر می کنم : گلی رو که اول مطلب مثال زدم در نظر بگیرید . چشم ، بینی و حس لامسهء شما " پیامها " و سیگنالهای خاصی رو به مغز می فرستند و مغز بعد از تجزیه و تحلیل این پیامهای عصبـــــــی " تصور " ی از این گل رو در ذهن شما مجسم می کنه و ذهن شما این " تصور " رو یک " ملاک " برای شناخت گل قرار می ده . حال در نظر بگیرید که مغز شما رو در یک آزمایشگاه فوق پیشرفته درون یک آکواریوم ( احتمالا" حاوی یک مایع شفاف و لزج ) معلق کردن و سیمها و الکترودهای بیشماری به این مغز وصل کرده اند . این سیمها مسئول رسوندن " پیامها " یی از چند کامپیوتر به مغز هستند و کامپیوترها به مثابهء اعضای بدن ، اطلاعات و پیامهای عصبی رو بازسازی و به مغز منتقل می کنند و مغز طبق معمول پیامها رو دریافت و تجزیه و تحلیل می کنه ، بدون اینکه بدونه که این " پیامها " ساختگی و دروغ هستند . کامپیوترها ( به جای اعضای بدن ) به مغز گزارش میدن که او دارای بدن ( از بدن در فیلم ماتریکس ۱ به مثابهء " خویشتن باقیمانده " تعبیر می شه ) هست و در ساحل یک جزیرهء زیبا در حال گرفتن حمام آفتاب و نوشیدن آب پرتقال هست و مغز هم این رو باور می کنه . دیوید هیوم عقیده داشت که " تصور " ما از یک چیز حاصل تـأثر ذهنی ماست . رنگ ، بو ، صدا ، لذت و درد نمونه ای از این تأثر ذهنی هستند و از اونجا که ما نمی دونیم دقیقا" چه چیزی این تأثیرات رو بر ذهن ما گذاشته ( اعضای بدن و یا کامپیوتر ها ؟ ) بنابر این تعیّن عقلی برای چیزی که " تصور " می کنیم وجود نداره . یعنی اون گل فقط یک تصور هست و این دلیل عقلی بر " وجود داشتن " اون نیست ! فیلم ماتریکس فردی رو نشون میده که " گمان می کنه " اسمش توماس اندرسون هست و در سال ۱۹۹۹ در شهری بزرگ زندگی می کنه . او گمان می کنه که مو داره و دارای شغل هست ( تجسم از خویشتن باقیمانده ) و از همه مهمتر اینکه باور داره که به زندگی خودش کنترل داره و بنابراین به سرنوشت معتقد نیست . در حالی که بعد از آشنایی با مورفیوس ( که نام الهه خواب در یونان باستان نیز هست ) و دوستانش که تام رو با نام " نئو " خطاب می کنند ، می فهمه که تا بحال در رویا زندگی می کرده . رویایی که ماتریکس برای او ساخته . در حالی که " حقیقت " چیز دیگری هست : او در سال ۲۱۹۹ در دنیایی سیاه و غبار آلود که فقط بخش کوچکی از اون ( زایان ) قابل سکونت هست زندگی می کنه . مو نداره و نامش " نئو " هست و به قدری فعالیت نکرده که ماهیچه هاش ضعیف و فرتوت شدن . در این دنیا تولد انسان در اثر یک پروسهء ماشینی انجام میشه و نه ( اونطور که ما " تصور " می کنیم ) در رحم مادر . هر انسان با سوراخی در پشت سرش ساخته میشه که از طریق همین سوراخ ماتریکس اطلاعات رو به مغز او منتقل می کنه و رویاهایی رو برای او شبیه سازی می کنه . در حقیقت ماتریکس برای ذهن نئو یک " توهم هویت " رو شبیه سازی می کنه . ماتریکس برنامهء قدرتمند کامپیوتری هست که به مثابهء یک زندان ذهنی عمل می کنه . مورفیوس سعی داره به ما بفهمونه که ذهن هر انسان در زندانی از " پیامهای محبوس " به سر می بره و این پیامها تصورات ، توهمات ، و حتی قوانینی رو برای ذهن ترسیم می کنند . هر وقت انسان موفق بشه از این زندان رها بشه ، به راحتی قادر هست قوانینی نظیر جاذبه رو ندیده بگیره . کافیست از ذهن خودش رها بشه و باور کنه که جاذبه چیزی جز یک توهم نیست ! و آنگاه از یک ساختمان بلند بپره ! مورفیوس : باید بدانی که این قوانین نیز با قوانین سیستم کامپیوتر تفاوتی ندارند . به برخی می توان وابسته بود و برخی را می توان شکست . در سکانسی از فیلم که نئو و مورفیوس در فضای ماتریکس هستند ، نئو مبلمانی رو لمس می کنه و میگه : نئو : این که واقعی است . مورفیوس : چه چیز واقعی است ؟ تعریف تو از آن واقعی است . اگر در بارهء آنچه که می توانی احساس کنی یا ببویی یا مزه کنی یا ببینی ، کمی بیاندیشی ، به سادگی در میابی که چیزی جز یک پیام محبوس نیستند . یا در جای دیگه مورفیوس به نئو می گه : ذهن توست که واقعیت را میسازد . ذهن به کمک پیامهای دریافتی و در یک زندان ذهنی " واقعیت " رو تجربه می کنه . لیکن تجربه ای سرشار از توهم . حال اینکه اگر از این زندان ذهنی رها بشه می تونه " واقعیت " رو به " حقیقت " تبدیل کنه و در یک تجربهء حقیقی ، قوانینی رو که " گمان می کرده " حقیقی هستند ، بشکنه و زیر پا بذراه . یکی از اصول فلسفهء کوانتوم این هست :هیچ قانونی وجود ندارد ٬ هر چه هست فرضیه هایی موقت هستند . قبول کردن این اصل به ما کمک می کنه که به رهایی از زندان ذهنی نزدیک تر بشیم .
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 2 مهر1386ساعت 10:20 توسط فرزاد |
|
|
تو خدایی و من بنده ی تو تو دادی و من شرمنده ی تو او رفت و من ماندم و تو تو را از یاد بردم !!!!
پ/ن : من . تو . او . .... . شما . آنها |
|
+ نوشته شده در
شنبه 3 شهریور1386ساعت 10:21 توسط فرزاد |
|
|
يكي از اساسي ترين پندارهاي نادرست نسل بشر اين است كه همه گمان ميكنند میدانند عشق چيست و هيچكس به كاوش عشق نمي پردازد . همه گمان ميكنند ميدانند عشق چيست و هيچكس لزومي به چشيدن طعم عشق نميبيند . چنين است كه عشق از جهان رخت بربسته . عاشقاني وجود دارند تهي از عشق. پدر و مادر ها به عشق ورزيدن به فرزندشان وانمود ميكنند و برعكس . زنان و شوهران وانمود ميكنند – وانمود و فقط وانمود. اين گونه نيست كه آنان اين كار را آگاهانه انجام دهند . ممكن است از آن كاملا ناآگاه باشند . بايد از همان آغاز به همه گفته شود كه عشق بزرگترين هنر زندگي است،زيرا عشق بزرگترين سحر ، بزرگ ترين معجزه است ... تو نبايد از كنار عشق ساده بگذري . بايد عشق را بكاوي و تا ژرفاي آن رخنه كني . بايد هنر عشق ورزيدن را بياموزي . عشق يك هنر است .... نه استعدادي ويژه ، بلكه نيرويي نهان است . از اين رو ممكن است كل بشريت سرانجام روزي بتواند به اوج عشق برسد . و در چنين روزي است كه بشر به راستي متولد ميشود . ما هنوز در دوراني پيش از اين رويداد واقعي بسر ميبريم . |
|
+ نوشته شده در
جمعه 2 شهریور1386ساعت 7:12 توسط فرزاد |
|
|
انسان آنگونه كه به نظر ميرسد كوچك نيست .
درون خود دارد .
چون قطره اي كوچك است
انسان فريبنده است . و علم
همچنان
قطره ی کوچک .
خود آگاهي انسان رخنه كرده اند ، هر
قدر عميق تر رفته اند از پهناوري او حيران
شده اند .انگاه كه به هسته ي وجود
انسان برسي ،او را كل جهان ميابي و
اين همان معرفت خداست . مراقبه كن و هر چه ژرف تر به درون برو . همه چيز
در درون نهان است ، تو فقط بايد آشكارش كني !!!
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 30 مرداد1386ساعت 11:52 توسط فرزاد |
|
|
مساله اين نيست كه كه عاشق چه كسي باشي يا اينكه عشقت را نثار چه كسي كني . مساله اين است كه تو 24 ساعت شبانه روز عاشق باشي ، درست همانگونه كه نفس ميكشي. عشق نيز چون نفس كشيدن به موضوع و مخاطب نيازي ندارد . تو گاهي در كنار دوستي نفس ميكشي ، گاهي زير سايه ي يك درخت و گاهي درون يك استخر . عشق ورزيدنت نيز بايد اينگونه باشد . عشق بايد دروني ترين هسته ي نفس كشيدن باشد . بايد چون نفس كسيدن طبيعي باشد . در حقيقت ، عشق همان ارتباطي را با روح دارد كه نفس كشيدن با بدن .
پ.ن : متن فوق از مجموعه كتابهاي مراقبه اوشو است كه از اين به بعد هر دو سه روز يكيش رو براتون مينويسم |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 28 مرداد1386ساعت 18:57 توسط فرزاد |
|
|
یکی دیوانه ای آتش بر افروخت
در آن هنگامه جان خویش را سوخت همه خاکسترش را باد می برد وجودش را جهان از یاد میبرد من آن دیوانه ی آتش پرستم در این آتش خوشم تا زنده هستم بزن آتش به عود و استخوانم که بوی عشق برخیزد ز جانم بیا آتش بزن خاکسترم کن
مسم در بوته هستی زرم کن |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 21 مرداد1386ساعت 11:18 توسط فرزاد |
|
|
تله پاتي (انتقال فکر) براي انجام اين تمرين ابتدا در مکاني آرام ونسبتا تاريک بدن خود در حالي که در کاملا ريلکس هستيد چشمان خود را آرام ببنديد وفردي را که
|
|
+ نوشته شده در
شنبه 13 مرداد1386ساعت 18:57 توسط فرزاد |
|
|
عشق از ديد يک رياضيدان : عشق يعني دوست داشتن بدون فرمول. (جمله عاشقانه : آه... عزيزم به اندازه سطح زير منحني دوستت دارم)
عشق از ديدگاه بقال سر کوچه: والا دوره ما عشق مشغ نبود که, ننمون رفت و اين سکينه خانم رو واسمون گرفت آورد.(جمله عاشقانه: سکينه شام چي داريم؟....)
برای خواندن باقی دیدگاه ها بر روی ادامه مطلب کلیک کنید ! ادامه مطلب |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه 11 مرداد1386ساعت 14:1 توسط فرزاد |
|
|
ماهی شده بود باورش .... تور اگه بندازن سرش میشه عروس ماهی ها ....شاه ماهی میشه همسرش ماهی باورش نبود ... تور اگه بندازن سرش نگاه سرد ماهیگیر ..... میشه نگاه آخرش
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 7 مرداد1386ساعت 23:18 توسط فرزاد |
|
|
A small crack appeared on a cocoon روزی سوراخ کوچکی در یک پیله ظاهر شد |
|
+ نوشته شده در
شنبه 6 مرداد1386ساعت 11:49 توسط فرزاد |
|
|
پشته بوم
میخوام بگم بی من نرو میخوام بگم با من بمون میخوام بیاد تو برم گاه گاهی روی پشته بوم میخوام ستاره ها بگن دروغ نگفته آسمون که بر میگرده باز یه روز فرشته ای رو پشته بوم اما میون این همه غبار و دود شهرمون که دیگه هیچی پیدا نیست از اون روزای پاکمون چجوری من پیدا کنم نشونی از رنگین کمون داد بزنم بازم بییاید فرشته های مهربون
شاعر : خودم
پ/ن : ذهن آزاد !!!
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه 4 مرداد1386ساعت 10:31 توسط فرزاد |
|
|
میخواهم پایم را از مکان فراتر بگذارم تا به
بی زمانی برسم !!!
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 2 مرداد1386ساعت 19:37 توسط فرزاد |
|
|
مرمر........ توی یه موزه ی معروف که با سنگ های مرمر کف پوش شده بود , مجسمه ی بسیار زیبای مرمرینی گذاشته شده بود که مردم از راه های دور و نزدیک واسه دیدنش به اونجا می اومدن و کسی نبود که اونو ببینه و لب به تحسین باز نکنه یه شب سنگ مرمری که کف پوش اون سالن بود , با مجسمه , شروع به حرف زدن کرد و گفت : " این منصفانه نیست ! چرا همه پا روی من می ذازن تا تو رو تحسین کنن ؟! مگه یادت نیست ؟! ما هر دومون توی یه معدن بودیم , مگه نه ؟ این عادلانه نیست ! من خیلی شاکیم ! " مجسمه لبخندی زد و آروم گفت : " یادته روزی که مجسمه ساز خواست روت کار کنه , چقدر سرسختی و مقاومت کردی ؟ " سنگ پاسخ داد : " آره آخه ابزارش به من آسیب میرسوند. آخه گمون کردم میخواد آذارم بده آخه تحمل اون همه درد و رنج رو نداشتم ." و مجسمه با همون آرامش و لبخند ملیح ادامه داد : " ولی من فکر کردم که به طور حتم می خواد ازم چیز بی نظیری بسازه . به طور حتم بناست به یه شاهکار تبدیل بشم . به طور حتم در پی این رنج , گنجی هست . پس بهش گفتم : "هر چی میخوای ضربه بزن , بتراش و صیقل بده ! " و درد کارهاش و لطمه ها یی رو که ابزارش به من می زدن رو به جون خریدم . و هر چی بیشتر میشدن , بیشتر تاب می آوردم تا زیباتر بشم ! پس اموز نمی تونی دیگران رو سرزنش کنی که چرا روی تو پا میذارن و بی توجه عبور میکنن ." آره عزیز دلم ! رنج و سختی ها هدایای خالق مهربون هستیه به من و تو . و یادمون باشه قراره اون قدر زیبا بشیم که خودمون هم نمی تونیم از الان باور و تصور کنیم . ادامه مطلب |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 25 تیر1386ساعت 17:8 توسط فرزاد |
|
|
یک نفر او را دید که به دنبال چیزی میگردد .
پرسید : "دنبال چه میگردی ، ملا ؟" ملا گفت: " دنبال کلیدم ." آنگاه آنها با هم چهار دست و پا شروع کردند به گشتن . بعد از مدتی،آن مرد از ملا پرسید : "دقیقا کجا گمش کردی ؟"
ملا گفت :"در خانه ." - خوب،پس چرا اینجا دنبالش میگردی ؟ - به خاطر اینکه اینجا روشن تر از درون خانه است .
v (پ/ن ) : برای پیدا کردن حقیقت باید درون خودمون رو جستجو کنیم !!
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 19 تیر1386ساعت 11:15 توسط فرزاد |
|
|
چند سال پیش در یک روز گرم تابستان پسر کوچکی با عجله لباسهایش را درآورد و خنده کنان داخل دریاچه شیرجه رفت. مادرش از پنجره نگاهش میکرد و از شادی کودکش لذت میبرد. مادر ناگهان تمساحی را دید که به سوی فرزندش شنا میکند. مادر وحشت زده به سمت دریاچه دوید و با فریاد پسرش را صدا زد. پسر سرش را برگرداند ولی دیگر دیر شده بود .... تمساح با یک چرخش پاهای کودک را گرفت تا زیر آب بکشد. مادر از راه رسید و از روی اسکله بازوی پسرش را گرفت. تمساح پسر را با قدرت میکشید ولی عشق مادر به کودکش آنقدر زیاد بود که نمیگذاشت او بچه را رها کند. کشاورزی که در حال عبور از آن حوالی بود، صدای فریاد مادر را شنید، به طرف آنها دوید و با چنگک محکم بر سر تمساح زد و او را کشت. پسر را سریع به بیمارستان رساندند. دو ماه گذشت تا پسر بهبودی مناسب بیابد. پاهایش با آرواره های تمساح سوراخ سوراخ شده بود و روی بازوهایش جای زخم ناخنهای مادرش مانده بود.
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه 14 تیر1386ساعت 14:36 توسط فرزاد |
|
|
پ/ن: لابد میپرسی این مطلب چه ربطی به موضوع وبلاگ داره . تا حالا به این فک کردی چرا بچه ها از ته دل میخندند؟ |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 13 تیر1386ساعت 19:26 توسط فرزاد |
|
|
در خلقت خداوند هیچ اشتباهی وجود ندارد همه ی رنجها فقط در ذهن شکل میگیرد !!! " وین دایر " v پ/ن : کسی ذهن منو ندیده ؟
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 11 تیر1386ساعت 17:54 توسط فرزاد |
|
|
غریبه ای باش با خود !!
زندگی را رودی ببین که بر بستر زمان جاری است. در ساحل این رود بایست ِ نه کنجکاو باش و نه نگران . به خس و خاشاک گذشته ات نگاه کن که بر خاطراتت شناورند و می آیند و میروند - درست مانند حوادثی که در روزنامه ها می خوانی از آنها منتزع شو و نسبت به آنها بیتفاوت باش . یادت باشد که هیچ چیز مهم نیست . فقط باش. و آنگاه انفجاری رخ خواهد داد .
اوشو " یک فنجان چای " |
|
+ نوشته شده در
جمعه 1 تیر1386ساعت 20:34 توسط فرزاد |
|
|
يه دختر كوري تو اين دنياي نامرد زندگي ميكرد ! اين دختره يه دوست پسري داشت كه عاشقه اون بود. دختره هميشه مي گفت اگه من چشمامو داشتم و بينا بودم هميشه با اون مي موندم يه روز يكي پيدا شد كه به اون دختر چشماشو بده. وقتي كه دختره بينا شد ديد كه دوست پسرش كوره. بهش گفت من ديگه تو رو نمي خوام برو. پسره با ناراحتي رفت و يه لبخند تلخ بهش زد و گفت :مراقب چشماي من باش!!! |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه 31 خرداد1386ساعت 13:46 توسط فرزاد |
|
|
چشماتو ببند و یه آرزو کن !!! پ.ن :کاش ...
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 29 خرداد1386ساعت 15:23 توسط فرزاد |
|
|
عادت یا بهترین خدمتکار ماست . یا بدترین اربابمان ! "ناتانیل امونز" پ.ن :یادمه عادت داشتم هر روز صبح کفشهامو واکس میزدم ! فکر میکنی باید بندازمشون دور ؟ |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 27 خرداد1386ساعت 21:39 توسط فرزاد |
|
|
بی تو طوفان زده ی دشت جنونم . صید افتاده به خونم . تو چه سان میگذری غافل از اندوه درونم بی من از کوچه گذر کردی و رفتی بی من از شهر سفر کردی و رفتی . قطره ای اشک درخشید به چشمان سیاهم . تا خم کوچه به دنبال تو لغزید نگاهم . تو ندیدی ! نگهت هیچ نیفتاد به راهی که گذشتی . تا در خانه ببستم . دگر از پای نشستم . گویی آ زلزله آمد . گویی آ خانه فرو ریخت سر من . بی تو من در همه ی شهر غریبم . بی تو کس نشنود از این دل بشکسته صدایی . بر نخیزد دگر از مرغک پر بسته نوایی تو همه بود و نبودی . تو همه شعرو سرودی . چه گریزی ز بر من که ز کویت نگریزم گر بمیرم ز غم دل با تو هرگز نستیزم . منو یک لحظه جدایی . نتوانم نتوانم . بی تو من زنده نمانم !! شعر : دزدی
|
|
+ نوشته شده در
جمعه 25 خرداد1386ساعت 23:40 توسط فرزاد |
|
|
+ نوشته شده در
جمعه 25 خرداد1386ساعت 5:20 توسط فرزاد |
|
|
هر ترس آرزویی را مخفی میکند .
- ترس میتونه مفید باشه ، بستگی داره چجوری بهش نگاه کنی !! اگه ترس از دست دادن چیزی نبود ، ما شجاعت جنگیدن برای اون چیز رو بدست نمی آوردیم...
|
|
+ نوشته شده در
جمعه 18 خرداد1386ساعت 20:45 توسط فرزاد |
|
|
1_موفقیت نتیجه قضاوت صحیحه ،قضاوت صحیح ناشی از تجربه ست ، و تجربه غالبا نتیجه قضاوت غلط ! ( آنتونی رابینز )
-پی نوشت : بلند شو از رو این زمین گلی 2_آنچه سرنوشت ما را میسازد شرایط زندگیمان نیست ،تصمیم ها مونه! ( آنتونی رابینز ) - پی نوشت : تصمیم نگرفتن هم خودش یه تصمیمه .بی خودی همه چیزو گردن خدا ننداز |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 15 خرداد1386ساعت 20:25 توسط فرزاد |
|
|
در رو ببند ( سکوت) یه آهنگ لایت بدونه کلام بذار حالا نوبت چشماته ،اولین شرط پرواز اعتماده ، آروم ببندشون ذهنت رو آزاد کن خوب حالا وقتشه ، آروم بال هاتو باز کن ،
میبینی چه لذتی داره دوری از زمین . کاش چشمامونو نمیبستیم
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 15 خرداد1386ساعت 12:56 توسط فرزاد |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
در حساب عشق یک به اضافه یک برابر است با همه چیز و دو منهای یک برابر با هیچ ..
|
| نوشته های پیشین |
|
فروردین 1387 دی 1386 مهر 1386 شهریور 1386 مرداد 1386 تیر 1386 خرداد 1386 |
| آرشیو موضوعی |
|
خدا مجموعه مراقبه های اوشو گیتار |
| پیوندها |
|
THE Secret بیا فقط بخند |
|
RSS
|